هرچند که مولر در گور خواهد لرزید از حرکات مچم و نیز کتفهایم در آن دنیا علیهم شهادت خواهند داد که موقع بلستبیت زدن از آنها تا نوک انگشتهایم چنان منقبض شده بود که دستم به گِزگِز افتاد و پاهایم هم خواهند گفت به کثیفترین شکل ممکن از ما استفاده میکرد، ولی در مجموع خوش گذشت. از زمان تنشن تا حالا چنین حرکات عجیبی نکرده بودم. هرچند که ناکام هم بودم (و احتمالن اگر چنین اتفاقی در عصر تنشن میافتاد، هرچه که هست را پنجره پرت میکردم بیرون)، ولی وسط این ریختوپاشها و نیاز به رگبار بستن و این داستانها، توانست به شدت کمککننده باشد؛ مخصوصن که ترکیب شد با نطنز دو شب پیشش. ترکیب نامتناسب جمعیت در طول روز شاید کسل کننده باشد، ولی در طول شب کاملن بهکار میآید؛ چون از شدت علیالسویه بودن شرایط، خوابشان میگیرد و اجازه میدهد هرچقدر که خواستید زیر آسمان بچرید و همهاش را بجوید و بجورید. آخرش هم دوربینها را کنار بگذارید و با آنتروپی استنفورد خیره شوید به دنب در حال غروب و حس شناور شدن روی آب را داشته باشید.
البته که هرچند وجود همه اینها باز هم دلیل بر تلطیف دائمی اوضاع نیست و همه چیز احتمالن باید مثل قبل پیش برود؛ ولی خب لااقل میتوانند شبیه سوپاپ باشند.
مواقعی که راکامرینگ 2005 اسلیر برخلاف تمام کثافتکاریها و سوتیهایش تبدیل به لذتبخشترین لحظات میشود و صدای بیس آرایا و فیلهای سیگنچردار لومباردو و فیدبکهای هنمن و کینگ همگی از اتفاقات زیبای جهان میشوند، خطرناک است. پتانسیل همان لحظات مسلسلکشی و این داستانها را دارد؛ عین دو سال پیش. نمیدانم میشود گفت مقطع مهمی از زندگی است یا بعدش آدم متحول میشود یا خوب میشود یا بد میشود یا چه. فقط مهمش این است که بعدش آدم احساس سبکی میکند از این همه ترکمانی که به هیکل اطرافیانش زده است. بعدش احساس سبکی میکند از اینکه آدمهای کمتری سوارش میشوند و فکر میکنند هرچه بگویند همان است.
آدم هم بعضی وقتها باید رم کند. باید یک طور غیرقابل درک و غیرمنطقیای بهانه بتراشد برای ریدمان به هیکل طرف و هرچه که هست. باید همانطور که با رگاو / روبالشی برخورد کرد، برخورد کند. طوری که طرف فرار کند. رم کردن هم قواعد دارد. اصلن قصد همین است که آدمها فرار کنند. دقیقن شبیه همان نقطه شکست پلاستیک است که آدم بهاش میرسد (و من مطمئنم که مفصّل در مورد تنش تسلیم و شکست پلاستیک و این خزعبلات کلی تَف دادهام و نیست) و دیگر به حالت قبلی برنمیگردد.
وقتی میخواهی کمک کنی، فکر میکنند حتمن کاسهای زیر نیمکاسه و قصدی پشت این کار نهفته است. بعد هم بلاکت میکنند و میروی پی کارت. قضیه قدیمی است، ولی دلیل نمیشود به این زودیها فراموش شود.
وقتی کمک میخواهی، فکر میکنند حتمن کاسهای زیر نیمکاسه است و این را بهانه کردهای که به مقصودی شوم برسی.
کلن همه مشکلات از آنجایی است که آدم تلاش در نایس بودن میکند. نه تنها توقع آشنایان را بالا میبرد، بلکه باعث سوء تفاهمهای خیلی خیلی زیادی هم میشود و فکر میکنند که کاسهای زیر نیمکاسه و قصدی در کار است. وگرنه کاری ندارد آدم خودش تبدیل بشود به همان عربدههای متهوار بیلی و آرایا و گوسو یا نعرههای آکرفلدت در آخر هیراپرنت و به جای اینکه آنها بیایند عین متهای که خیز برمیدارد و مغز را سوراخ میکند، خود آدم برود مغز بقیه را سوراخ کند. اسمش میخواهد مسلسلکشی باشد، سوراخکاری باشد، فیلترینگ یا هر چیز دیگری باشد. مهم نفس عمل و پرپر / هدشات کردن جماعتی از آدمهای روبهرو است.
نکته مهم و خطرناک، ست لیست ترَشواری است که آدم بعد از نیمه شب و درست قبل از خواب شروع به پلیکردنشان میکند و از بین تمام اسامیای که در ذهن میآیند، آنهایی را انتخاب مینماید که از حداقل تمپو برای شسشتوی مجراهای مغزی برخوردار باشند. قطعن دیسایپل هم هست که نشاندهنده وخامت نسبی اوضاع است. البته کار نسبتن اشتباه این است که در آخر، رانگساید را انتخاب کنید که حال و هوای سدره سازه را با رصد نیاسر شهریور پارسال قاطی میکند و معجونی تحویل میدهد که با ترکیبات قبلی جور در نمیآید. ملقمه عجیبی میشود و بهتر است تا اوضاع بیشتر از این از کنترل خارج نشده، به ستلیست قبلی برگردید. تویین لومباردو در آخرین ورس فالآوسایپلدام هم میشود حسن ختام قضیه. باز هم تنها (پاساژ) لومباردوست که میماند.
خیلی بهاش فکر میکردم. آنقدر زیاد که باورم شده بود که نمیشود. اوایل فکر کردن بهاش جالب و بامزه بود، ولی بعد کمکم مضحک شد. ولی یک دفعه اتفاق افتاد. یکهو دیدم پشت یک ست سفید بد کوک و زهوار در رفته که فنر اسنرش با نخ محکم شده بود، نشستهام و در حالی که به پیادهروی عریض، ساختمان خیلی قشنگ روبهرو، درختهای پربرگی که یادآور ولیعصر خودمان بودند و چند نفری که روی نیمکت جلویم نشسته بودند چشم دوخته بودم، مشغول نواختن اسموکآندِواتری بودم که زمانی یک بخشش را با گروه گیربکس ِ صادقپور اینها تمرین میکردیم؛ ولی اینبار کنار یک آدم کاملن غریبه به اسم باچی بودم.
توصیفش کار بیهوده و بهدردنخوری است. یک جوریست که انگار این هم باید فقط بسته بندی شود و برود کنار بیست و پنج اکتبر تکرار نشدنی. صرفن نوشتم که اگر این هم به بلای سفرنامه تنشن گرفتار شد، لااقل این بخشش سالم بماند.
اینکه با کسی برای اولین بار ارتباط برقرار و احساس راحتی زیادی کنید، چیز خیلی عجیبی نیست. نه اینکه هر روز هم اتفاق بیفتد، ولی خیلی هم عجیب نیست. پیش میآید گاهی. ولی اینکه با غریبهای در محیطی کاملن رسمی برای اولین بار برخورد کنید و یختان به اجبار با شرمآورترین خط قرمزهای بشری و نکوهیده(!)ترین حالات انسانی بشکند و بعدش هم خیلی اتفاقی بفهمید که در راستای کارکردن ک.آ.ت دارید پشت سرش قدم برمیدارید، به شدت عجیب است؛ آنقدر عجیب که آخرش نمیشود فهمید چرا انقدر همه چیز عادی است، چرا خواندن از روی آن عبارات بهشدت شرمآور انقدر نرمال و خنده دار است، چرا همه چیز یک طوری است که انگار سالهاست داریم در مورد این موضوعات و مسخرهبازی درمیآوریم یا از ولنجکمان به مثابه –اینبار- کانادا میگوییم.
اینکه یکدفعه هیچ چیزی بین دو نفر نماند، حس خیلی عجیبی است و به این فکر میکنم که اگر به همین پررویی و بیشعوری مَجازیّتم بودم، چه نتیجهای در پی داشت. شاید اگر مثل دوستـ(ـانـ)ـم بلد بودم دمپایی را پرت کنم و از روی درخت ماده بیفتد پایین، قطعن بهترین استفاده را از این فرصت میداشتم. ولی خب ضمن اینکه دمپاییای ندارم که پرت کنم، همین حس عجیب را ترجیح میدهم.
آخرش،. انگار یکهو تونلزنی اتفاق میفتد و آدم که تا حالا نسبت به تابش کدر بوده، یکهو میدرخشد. انگار همه چیز شفاف و سبک میشود. انقدر شفاف و سبک که اسپیتاوتدِبون به هدآورترین حالت خودش تبدیل میشود و مهم هم نیست اگر کسی قیافه من را میبیند؛ انقدر شفاف و سبک که اگر فقط به خاطر چندثانیه از قطار قائم جا بمانم –که در حالت عادی به دیزستر مرگباری تبدیل میشود- هیچی نمیشود و روی صندلی مینشینم و با آهنگهای مختلف کلنجار میروم؛ انقدر شفاف و سبک که بعد از اِن سال که دارم بتری ِاسانداِم را گوش میکنم، تازه متوجه میشوم که نیوستد قبل از اینکه "هوی!" معروف اینترو را بگوید، اسلاید میکشد؛ انقدر سبک و شفاف که از نفهمیدن مطلبی که "مکانیک کوانتومی به شما آسیب نمیرساند" سعی دارد بهام بگوید در مورد تمییزپذیری ذرات / اتفاقات و دو هستهای که از ساعت سه و نه به سوی هم پرواز میکنند و دو آشکارساز در موقعیتهای چهار و ده آنها را آشکار میکنند، اعصابم خورد نمیشود و به جایش سعی میکنم از اوتروی اَوتلاتورن اساندام لذت ببرم و بدون اینکه نگران تمام شدن باتری پلیرم باشم، بارها و بارها به عقب برش گردانم و وقتی توی پیاده رو راه میروم، صدایش آنقدر بلند باشد که کلۀ همۀ مردم به فرِتهای پایین گیتار هتفیلد تبدیل شود که دارد رویش سولو میزند. درواقع سولو زده است؛ هجده سال پیش.
هرچند که بالأخره مسیر یکجایی تمام میشود و میرسم به خانه، ولی آن حس عجیب و شفاف و کودکانه همچنان به طرز احمقانهای مانده است و به اندازهای هم قوی هست که اثرات دیشب را تلطیف کند. وقتی بعد از مدتها که از اطرافیان بزرگتر بودهاید و با یک سری اخلاق عجیب بچگانه سر و کله زدهاید، جاها عوض شود و همان بچۀ نفهم سیزده چهارده ساله بشوید، یکهو همه چیز به حالت سابق برمیگردد و قفل شدگیهای آشنا و اندکی هم حس اتوبوس آقا فریدون یا فرد بودن تعداد اعضا سر و کلهشان پیدا میشود.
به اندازهای قوی هست که ندیدن مسیج چندروز پیش روبالشی که به طرز ناگهانی از نمیدانم کجا پیدایش شد و عبارتی با مضمون انقدر با معلمای من نمیدونم چی کار نکن (قطعن نمیدانم چه زری زده چون قرار نیست ببینم چه زری زده؛ عین خودشـ(ـان) )، نتواند باعث چتزدگی یا هر حالت مشابه خطرناکی شود.
هرچیزی که هست، نگرانش نیستم. فقط قرار است عین بازوبند بادی کار کند و یک مدتی بیاوردم روی آب. آنقدری سفید توی موهایم دارم که بتوانم بدون برهمکنش از کنارش بگذرم. لااقل اینطور فکر میکنم. لااقل امیدوارم.
آرورای نایجل استنفورد چقدر به تهِ این میآید.