شاید گاهی لازم باشد آدم از آن دنیای فرازمینی که هرچند خیلی دوستش دارد و احساس آرامشی هم بهاش میدهد، بیرون بیاید و برود توی دنیای دیگرش. هرچند که اولش موقع ضبط تمرینی ریالیزیشن، انگار آن دنیا روی سرش خراب میشود و همه چیز دوباره تبدیل به پتک به سر کوبیده میشوند، اما وقتی بعد از چند روز پیشنهاد عجیب و هیجانانگیزی نه از یکی از گروههای معتبر مثل کهت، بلکه از یکی از تنشنیون روسیهنورد میگیرد که برای پروژه شخصیش دعوت میکند، قضیه فرق دارد. آن هم با عباراتی ذوقآور و عجیب که کمتر شنیده میشود. چیزی شبیه به نگاهی که بن بهاش انداخت در اولین تست تنشن و سر ترَک هامیسایدالپرمانیشن(؟) که گفت "یادش موند هفت-چهار میشه!". میگفت ادعا نداری، ولی میزنی. پیش خودم فکر میکردم که چقدر از آن فضا فاصله گرفتم و چقدر دلم میخواهد برگردم به موقعی که بهام بگویند بلستپور.
همه اینها اگر بچسبند به دیدار اولین دااتمیای که هنوز دااتم نبودیم، یک حال و هوای غریبی ایجاد میکنند. حسی شبیه به اینکه صاحب یک بچه خیلی خوش قیافه بشوید، ولی معلول باشد. یا چمیدانم، یک دوستدختر خیلی خوشگلی داشته باشید ولی توانایی حرف زدن و ارتباط برقرار کردن باهاتان را نداشته باشد. حس باد شدگی از طرف نوازنده مهمان سابق ِ تنشن / تنشن ِ سابق ترکیب میشود با اینها و تازه کاربرد ک.آ.ت هم درباره رفتن یا ماندن هم بهاش اضافه میشود، و حاصل میشود یک چیز عجیب و مسمومی که بهتر است اصلن بهاش فکر نکنید.
به قول سام "اگه بخوای میشه...تو هر موقعیتی که باشی"؛ ولی نه این موقعیتی که من در حال حاضر دارم و هنوز هم با دیدن آقایی که قیافهاش شبیه غنیزاده فر است، یاد سدره سازه میفتم و شروع به لرزیدن میکنم. نه این موقعیتی که هر کار جدیدی تنشزاست. نه این موقعیتی که در حال فرار هستم از هر مانعی که سرراهم بیاید.
بعد از کلی بالا پایین، بلخره داریم روز نجومو برگزار میکنیم. هیودهمین و آخرین بارشه احتمالن؛ که خود دکتر هم نیست. احساس میکنم عین این سهپایههایی که به تف بندن و لق میزنن شدیم؛ بدون دکتر و مسئول رصدخونه. آخرین زورامونه احتمالن.
ولی حالا خلاصه که داریم برگزار میکنیم. جمعه، 2 بعدازظهر تا 9 شب، تو پارک زعفرانیه. اینجا رو ببینین، آدرس دقیقش هست. رایگان هم هست. کلی غرفه داریم، کلی سخنرانی آدمای خفن رو داریم، کلی ماکت و مدلهای بامزه درست کردیم که خودم به شخصه سر درست کردن یکیشون دارم پیر میشم فیالمجلس! از تاریخ نجوم میگیم، نشون میدیم که گالیله از پشت تلسکوپش چی دید، صورت فلکیها رو توضیح میدیم، یاد میدیم چهجوری پیداشون کنین، تلسکوپ داریم که ماه و خورشید رو نزدیکتر ببینین و آخرش هم اگه کودک درونتون یهو زنده شد، یه سری به غرفه کودک بزنین. حتی پای نیروی دریایی رو هم وسط کشیدیم که از جهتیابی و این داستانا براتون بگن.
اگه کسی داره اینو میخونه و حال داره، پاشه بیاد (یه لحظه حس اونایی بهم دست داد که یه تیکه کاغذ مینداختن تو بطری و پرتش میکردن تو دریا ها؟ همونا). من به شخصه خیلی هیجانزده میشم از اینکه یه آدم مجازی رو تو واقعیت ببینم؛ اگه دوست داشتین بگین که یه جوری همدیگه رو پیدا کنیم. اگرم دوست نداشتین که خب همینجوری مجازی و شاید خاموش بمونیم اصن همگی با هم.
ولی بیاین. فضای خیلی خوبی داره. بیاین و یه بار در زندگی، عصر جمعهتون رو از خر بودن دربیارین!
خریدن چیزی که به درد نمیخورد، برای کسی که بایدیفالت از افسردگی پس از خرید رنج میبرد، به شدت سمی و کشنده است؛ در حدی که ترکمان میزند به تمام اتفاقهای خوبی که شب قبلش افتاده و مسخره،کُردی و خالطور بازیهایی که در دیانداِم انجام شدهاند با هاردوایرد و هیرکامزریونج. حتا امانت گرفتن دیسیکس و آیفایو صاحبِ بیچاره و اعتماد برانگیزشان که به خودی خود بسیار هیجانانگیز است، میتواند به زهرمارترین اتفاق تبدیل شود وقتی که میبینید پایه رومیزی ِ حقیقتن بهدردنخوری خریدهاید. وقتی دیسیکس را رویش میبندید، انگار با قیافهای پوکرفیس نگاهتان میکند و میگوید خب حالا چی کار باید بکنم؟ الان با این سندهای که روش سوارم، صدای کجای کیکتو بگیرم دقیقن عجیجم؟! بعد دیگر همه چیز به شدیدترین حالت ممکن اتفاق میافتد نمیدانم چرا. همهچیز خیلی اغراقآمیز میشود و عین همان نایتاسکای 70x15 ، همهشان فرو میروند در مغز استخوان اقصی نقاط آدم. دیگر جهان تمام میشود و آدم باید خودش، پایه و هرچه که هست را از پنجره پرت کند پایین و غیره.
در همین احوالات، تکرار شانصد باره آنتروپی نایجل استنفورد و یک عملیات فوق تکراری و نامتناهی مانند رنده کردن گوجه، میتواند کمی از سرعت و غلظت خزعبلات بکاهد و اوضاع را تلطیف کند. هرچند که دیگر برای صدا گرفتن و تست کردن دیر است و از طرفی هم، مدل مشکی رنگ و بزرگ کپلر که با آن خفت و خواری از راز تا خانه آورده شده به اضافه چرخدندههای پلاستیکیای که باید روی مدل سوار شوند و احتمالن به کمک دو مفتول باریک، نشان دهند که در زمانهای مساوی مساحتهای مساوی جاروب میشوند، به شکل تهدید آمیزی آدم را نگاه میکنند و میگویند که فردا باید ما رو درست کنی؛ دیسیکس میسیکس و آیفایو مایفایو و سر و صدا و تقوتوق نداریم.
با احتیاط در بارهاش فکر کنید. شاید عین همه چیزهای دیگر، یک بلایی سرش بیاید. شاید بمیرد و دیگر هرگز دستتان نرسد به خاطراتش، حرفهایش، لهجهی بامزهاش و اصطلاحات خندهداری که قرار بود بهتان یاد بدهد.
تا گفتم اختفا، هوا ابری شد. تا گفتم رصد، سیل آمد. تا گفتم دااتم، همه چیز متوقف شد و گره خورد. تا گفتم باد، همه چیز مشمول دااتم شد. تا گفتم وثوق، رفت گم و گور شد و شش ماه بعدش سروکلهاش پیدا شد. تا رفتم سر ضبط آیسیکلزفیدینگ، آن عضو دیگرمان که سر ضبط نبود با ماشین رفت توی دیوار و بلا ملا سرش آمد. تا گفتم صنایع، شد سدره سازه و غیره.
این بار هنوز نگفته، همه چیز ترکید. دکتر سنگر را به طور رسمی و علنی خالی کرد و بقیه هم گفتند خب اگر دکتر نباشد ما هم نیستیم. البته همهمان این را از قبل میدانستیم، فقط جمع شده بودیم که جمع شده باشیم و ببینیم که شاید بشود یککاری کرد. من هم با قیافهای گرفته و قفل شده، بقیه آدمهای دور میز را نگاه و پیش خودم فکر میکردم که این دست وپا زدنها فایدهای ندارد. ماها بلد نیستیم معلمهایمان باشیم. هرکس هرچه که میگفت، به نظرم مسخره و کودکانه میآمد. حرفهای دکتر هم مزید بر علت میشد که میگفت من فردا اعلام رسمی میکنم و نامه مینویسم و غیره. فردا یعنی دیروز. یعنی دیروز رسمن رازمان (شاید هم آدمی که بعد از دوازده سال رازی را پیدا کرده باشد، حق ندارد بگوید راز"مان") فروریخت و و متعاقبش، همه چیزهایی که برایش قرار بود برنامهریزی کنیم. دیگر خریدن پارچه ریون و شبیهسازی گرانش فایدهای ندارد. فکر کردن در مورد اینکه چطور میشود یک میدان مغناطیسی درست کرد تا گلولهی کوچک فلزی روی مسیری بیضوی (آن بیضوی نه، واقعن بیضوی) حرکت کند و سعی کنیم مثلن کپلر را رویش توضیح دهیم، فایدهای ندارد. همهشان انگار یک سری کار جفنگ و کودکانه هستند که در بهترین شرایط ممکن است به درد عمههایمان بخورد.
آخرش که داشتیم جدا میشدیم، یه یکی داشت میگفت "عین قطع عضو میمونه. تا مدتها فکر میکنی اونجا هست، ولی دیگه نیست". خودش خندید، ولی قیافه همه آنهایی که داشتند میشنیدند، رفت توی هم. البته احتمالن نه به اندازهی قیافهی خودش. فقط بلد بود به روی خودش نیاورَد و ما بلد نبودیم.
دیگر کسی نیست که بشود دستش را به گرمی فشرد برای اینکه آنجا را سرپا نگه داشته است. دیگر مربعهای سفید کج و معوج کلاس که همیشه دلتنگشان بودم وجود ندارند. دیگر اتفاقی توی پارک نمیافتد که بشود تا مدتها بهاش زل زد و لبخندی ناخودآگاه روی لب بیاید. دیگر جایی نیست که سیزده چهارده سالگی آدم زنده بشود.
کاش روز نجوم پارسال هم عین همه سالهای دیگر، میتمرگیدم توی خانه و صدایم درنمیآمد و در همان بیخبری و فکر اینکه آنجا احمالن سالهاست که از بین رفته، میماندم و این قضایا اتفاق نمیافتاد.