کاش هیفی ساکت می‌شد

پررنگ‌ترین تصویر، قطره آبی است از زیر گردنش می‌چکد و تا شکمش پایین می‌آید. تصویر خاکستری است. دوربین هیچ ابایی از ثبت تک‌تک جزییات ندارد. می‌تواند با یک برخورد فیزیکی دو طرفه منظوردار ادامه یابد، یا با حرکاتی آکروباتیک با نمایش تمام جزییاتی که به مغز هرکسی می‌رسد و فقط بیانش نمی‌کند، یا با همان ام‌جی زردی که از اول قرار بود باشد.

انگار از شدت زیاد بودن دما، همه‌چیز پلاسما است و هنوز چهار نیروی بنیادی تفکیک نشده‌اند. دوهزاروده یک بخشی از مغز را تحریک می‌کند که نمی‌توانی بفهمی کجاست و پاسخش مناسبش چیست. می‌تواند همان قطره آب و کل ماجراهای مربوطش باشد، می‌تواند چهره‌ای خشن باشد که همزمان با فرود آوردن استیک راستش نعره‌ای بزند و آتشی از اطرافش زبانه بکشد، می‌تواند فقط راه فراری باشد برای اینکه هی به عقب برنگردیم و به هم چنگ نیندازیم. ولی وقتی همه این‌ها با هم ترکیب می‌شود، به این فکر می‌کنی که این همه آدم مریض در زندگی روزمره از کجا سربرمی‌آورند. غمی که تبدیل به خشم شده، با انزجاری عمیق و با کات‌هایی سریع از آمیزش می‌آمیزد و از تک‌تک سوراخ‌ها فوران می‌کند؛ حسی شبیه حس ریف زیر ورس‌های اول دادگاه اژدها.

ارتباط زورکی فالانکس

صحبت کردن درباره‌اش مثل خالی کردن جوش چرکی است. اما همیشه هم فرصتی برای تخلیه جوش نیست.

جز صدای باد هیچ صدای دیگری نیست. خورشید وسط آسمانی آبی می‌تابد و تصویرش هم روی آبی که روی نمک‌های سفید بی‌انتها را گرفته منعکس می‌شود. منظره‌ای که می‌توان تا آخر عمر به‌اش خیره شد و به نشخوار انواع و اقسام فکرها پرداخت. دست کمی از صحنه تمام شدن راننده کاماروی کانورتیبل با هارت‌اتک‌این‌لیبای ندارد. فقط با این تفاوت که ترکیب آب و نمک، از پس کله تا پاشنه پا را می‌سوزاند. با دهانی نیمه باز به آسمان خیره است و منتظر است که تمام شود. آخرین تصویر، حلقه‌ای از آدم‌های معلق در هواست که کله‌هایشان را به هم چسبانده‌اند و می‌چرخند. کارل دونیتز هم قطعاً یکیشان است. انگار چیزی شبیه یک لالایی لطیف می‌خوانند، اما صدای عربده‌های دلچسب سندرز و هیفی آنقدر بلند است که نمی‌گذارد لالایی درست شنیده شود. تنها چیزی که به نمک‌ها می‌چسباندش همین است؛ اگر لالایی شنیده شود یعنی به حلقه آدم‌های معلق می‌پیوندد و دوربین در چشم عسلی/گُهیش فرو می‌رود و تصویر هم به سفیدی نمک‌ها می‌گراید.

چیزی شبیه ترکیب مهلک آخر فالانکس و عکسی که در پیج ووتس بود.

 

امپتی شلِ بدون اینترکورس

همه درگیر سفارش نوشیدنی در کافه بودند. من حتی رغبت نکردم منو را نگاه کنم.

همه داشتند از لذت ساندویچ خوردن و خوشمزگی بیش از حدش تعریف می‌کردند، ولی به نظر من نانی بی‌مزه بود که سعی داشتم به زور سس سیر و نوشابه فرویش دهم.

همه از چسبیدن شویدپلو با کنسرو ماهی تن در حیرت بودند. به نظر من فقط غذایی بود که مجبور به خوردنش بودم.

همه از مهارت شگفت‌انگیز و پترن‌هایی که "روی ریتم" بود تعریف می‌کردند. ولی به نظرم فقط یک سری چیز دم‌دستی بود که به‌طور غریزی بیرون می‌ریخت.

تمام خوشه‌ها عینِ هم و زشت بودند. حتی پیدا کردن حلقه با صدوبیست‌وهفت خپل هیجانِ خاصی نداشت.

وقتی دراز کشیدم و ترکیب آنتروپی و منظره بالا هیچ حس خاصی را به‌وجود نیاورد، به شدتِ توخالی بودن شِل‌ام پی بردم. یکی از آرزوهایم به سردترین و بی‌حس‌ترین حالت دوباره داشت برآورده می‌شد. بار قبلش نوشته بودم انگار یکی از علایق وسواس‌گونه‌ام دارد از دست می‌رود. فکر کردم این‌بار شاید فرقی کند، ولی هیچ تفاوتی نداشت و شاید حتی بدتر بود. این عمق پوچی بود. به این فکر کردم که چیزی برای چنگ زدن و نگه داشتن خودم ندارم. انگار بخش‌هایی اصلی از هویتم در حال کنده شدن بود. انگار دست کسی را که گرفته بودم، وسط راه ول کردم و حالا نه او را داشتم و نه بقیه‌ای را که پشت سرشان گذاشته بودم. انگار قوطی منفجر شده و تمام محتویاتش، تمام چیزهایی که تعریفش می‌کنند، هر کدام به گوشه‌ای پرت شده باشد. حالا فقط یک پوسته خالیِ ترک‌خورده مانده که خودش هم نمی‌داند کجای مسیر افتاده است. نمی‌داند چطور محتویاتش را دوباره جمع کند یا خودش را به زحمت در دست همان کَس بیندازد.

 

* دیشب چرا پیشنهادش رد شد؟ نباید سهمی می‌داشت یا صرفاً باید قربانی استرس، استیصال و ندانم‌کاری می‌شد؟ شاید این خودخواهانه‌ترین و سمبلیک‌ترین اتفاق باشد که یادآوری می‌کند انعطاف وقتی خوب است که نخواهی، ولی بتوانی بپذیری. یادآوری می‌کند هرچند پیکاپ‌های پسیو استفاده دارند، آدم‌های پسیوی که عین کیسه آب بدون شکل خاصی ولو می‌شوند، فقط همانجایی که هستند می‌مانند و می‌گندند.

من همونم که پشت آهنگا قایم می‌شه

وقتی از شدت نامتوازن بودن مواد شیمیایی مغزم مشغول بلعیدن احساسات عاطفی وحشتناک‌شدیدم در دوشنبه بودم، انگار فقط دو آهنگ جدیدالکشف هیت‌ترین و جاست‌ئه‌بولت‌اِوی از درونم خبر داشتند و اولی بیشتر. هنوز هم با شنیدن کورس آخر و اَوترو (؟)، یاد جملات پیشگویانۀ و غافلگیرکنندۀ کارولینز در فرودگاه میفتم. یاد عکسی که روی صندلی پارک نمی‌دانم کجا گرفتم و دلم می‌خواست تا ابد آن صحنه را گاز بزنم. آخر هیت‌ترین احساساتی نرم و لطیف را به شکلی خشن بیرون می‌ریزد.

وقتی از شدت پرفکشنیسم درون خودم مشغول رمبش بودم و در عوالم خودم همه‌چیز را تا دسته پیچیده می‌کردم و سعی در حل کردن مسائل ابتدایی بشری با انتگرال سه‌گانه داشتم، تایزدت‌بایند انگار آنجا بود که نگذارد کامل در خودم فرو بروم و نیست شوم. هنوز با شنیدنش، یاد عکس‌هایی میفتم که رفیق شفیقم از انواع زوایا و به‌خصوص از پایین ازش گرفته بود و من در کف عقب‌افتادگی و ناتوانی خودم به‌سر می‌بردم.

ولی بعضی وقت‌ها چیزهای ابتدایی آنقدر تنش‌زا هستند که پشت هیچ آهنگی نمی‌شود قایم شد. البته نه اینکه نشود؛ خوب هم می‌شود. شاید باید بگوییم نباید قایم شد. چون خیلی چیزها قدغن است؛ چیزهایی که شاید اندکی بتواند تأثیر مثبت داشته باشد. می‌توانیم به این فکر کنیم که سیم‌پیچی مغزهای معیوب طوری است که خودشان را تخریب کنند و چه چیزی بهتر و دقیق‌تر از هاردوایرد که حتی اسمش هم به همین معنی است؟ منتها نه به قصد تخلیه یا گرفتن انرژی یا تحوّل حال؛ بلکه به قصد زجر بیشتر. حالا باید یک انتگرال سه‌گانه دیگر بگیریم که ببینیم چطور می‌شود از آهنگ برای تنبیه شدیدتر استفاده کرد. اینطوری شاید یکی از معدود دارایی‌هایمان را برای دوام آوردن هم با افتخار از دست بدهیم.آخرش هم ابراهیم و میکروفون‌ها را بسوزانیم؛ طوری که انگار از اول نبوده‌اند. شاید از این به بعد، هاردوایرد همیشه من را یاد ارزانی بیندازد که گفت فیش واریز را نمی‌فرستد. وقتی رشته افکار را ول کنیم، این مسأله احمقانه فوراً به پایلوت کاستوم هریتج 91 گره می‌خورد. شاید 20 روز شیرین فرصت داشته باشیم برای سلف‌دیستراکت. طنز ماجرا اینجاست که اطرافیان نگران ک.آ.ت و مراحل بالاتر هستند، ولی ما با سایماثوآی خودمان درگیریم که به قوت خودش باقی است و نه‌تنها زنگوله، بلکه چیزهای دیگر را هم کم‌کم می‌بلعد.

سین هشتم: سِپسیس

یک:

می‌دانستم به سرعت می‌گذرد. می‌دانستم تحمل کردن تنها کاری است که ازم بر می‌آید؛ حتی وقتی همه عصبی‌اند. وقتی پسر بزرگش داشت تعریف می‌کرد که بعد از جناب سرهنگ، او "محور" بوده و همه را دور هم جمع می‌کرده و بعد از آن اوضاع سخت می‌شود، فهمیدم که همه می‌دانند و دارند خودشان را آماده می‌کنند. همان پنجشنبه‌ای که به عنوان آخرین قرار با بچه‌ها جمع شدیم و پیامی آمد که "حالش بهم خورده" مطمئن‌تر شدم. فقط سوال‌های اساسی این بود (و هنوزم هست) که آیا آمادگی ذهنی، کافی است؟ آیا اینکه بدانیم یک نفر به زودی ما را ترک می‌کند، تأثیری در کنار آمدن با نبودش دارد؟ آیا از پنج-شش سال پیش که دیگر صدایش را نشنیدیم و فقط نگاه‌های خسته‌اش را دیدیم، ما را ترک نکرده بود؟

 

دو:

الان که به روزهای گذشته فکر می‌کنم، به زجری که خودش و بچه‌هایش کشیدند، به لحظه تحویل سال، به چهار گلی که به بهانه تولدش برای چهارتخت همان اتاق خریدیم، به شب سال نو که در نقش راننده یک بار 2 صبح و یک بار 6 صبح شیفت‌ها را تحویل دادم و شیفت قبل را تحویل گرفتم، به قیافه بچه‌ها که با چه وضعی از در بیمارستان خارج می‌شدند، به عکس‌هایی که برای پسر کوچکش فرستادند که در آن سر دنیا جلز و ولز می‌کرد، به تضاد سنگینی که بین حال و هوای سال نو و حال ما بود و به تمام لحظات سنگین و ناآشنای دیگر، احساس می‌کنم عادلانه نیست که تمام این سختی‌ها نتیجه ندهد. البته که می‌دانم که قرار نیست چیزی عادلانه باشد. سخت‌ترین تلاش‌ها برای محافظت و نگه داشتن یک نفر، گاهی هم جواب نمی‌دهد. یک آمپول در سرم، می‌تواند همه چیز را تمام کند و "کد بخورد؛ کد 99".

 

سه:

تا لحظه‌ای که در را باز کردند و پسر بزرگ را بغل کردم، امیدوار بودم اشتباه کرده باشم. اما با شدتی که من را بغل کرد، فهمیدم همه چیز تمام شده. دیدن بغضش دردناک‌تر بود. سر جای همیشگی‌اش نشسته بود؛ همان‌جایی که همیشه به قول بقیه‌شان "بازی می‌کرد". همزمان داشتم به این سوال جواب می‌دادم که آیا خوب شد مسافرمان بلیتش را به آلمان یک ماه عقب انداخت؟ طرف دیگر مغزم مشغول پردازش تصویر بقیه اعضای خانواده بود. همه‌چیز ترکیب شده بود و من فقط حواسم به دم کردن چای بود. اولین و [احتمالاً] آخرین باری بود که فضا آنقدر سنگین بود. دائم با خودم تکرار می‌کردم بالأخره لحظه‌ای که باید می‌رسید، رسید. اما مطمئن نبودم کافی باشد. مطمئن نبودم چه فکری درست است. مطمئن نبودم برای کنار آمدن باید چه کار کنم. فقط هر از گاهی فکر می‌کردم: بدترین تولد مال من، سخت‌ترین سال نو هم مال من.

 

چهار:

می‌دانستم به سرعت می‌گذرد؛ عین جرقه. فکر می‌کنم زیباترین یادگاری‌ای که کسی می‌تواند از خودش به‌جا بگذارد، جمع کردن گروهی جمع‌نشدنی باشد. شاید هیچوقت نمی‌شد و نخواهد شد که چنین ترکیبی دور هم جمع شوند. هرچند همه کم‌رمق بودیم، ولی پیوندمان چنان محکم بود که در آن شرایط هم می‌توانستیم خوشحال و خندان باشیم. می‌دانستم به سرعت می‌گذرد و بخشی از ناراحتی جدیدم هم همین بود که چرا نباید بتوانم این جمع را برای همیشه کنار هم نگه دارم. هوا، مناظر و ترکیب آدم‌ها چنان درخشان و حیرت‌انگیز بود که نگران تمام شدنش بودم. تنها چیزی که می‌توانست بهمان کمک کند، همین جمع بود و بازگشت به تنهایی و شرایط معمولی زندگی، به‌شدت ترسناک. در همان حال، تصور کم شدن از تعداد این جمع، تلاش برای فهمیدن غم پسر دیگرش که فقط با 6 ساعت تأخیر رسید، دیدن کنترل نداشتن دختر بزرگش روی خودش و حالاتش، فکر کردن به رفتن مسافرمان تا چند روز دیگر و سخت‌تر شدن شرایط برای مادرش، ترس از تمام‌شدن همه این‌ها را بیشتر می‌کرد. نیاز داشتم چند دقیقه‌ای به محل همیشگی‌ام بروم و به بالا نگاه کنم. یادآوری اصناف، مهاجرت چهل‌تکه و مواجه شدن تدریجی با زندگی که در سال‌های گذشته اتفاق افتاد و همان‌جا به همه‌شان فکر می‌کردم، کافی بود که منفجر شوم.

 

پنج:

در آن شرایط، پنچری گرفتن ماشین کاری به‌شدت بیهوده و عبث بود و احساس می‌کردم به من ربطی ندارد. هرچند می‌دانستم این هم به سرعت می‌گذرد، ولی شاید از همین عصبانی بودم که رفتم در غسالخانه؛ انگار آنجا چیزی برای آرام شدن بود. ولی داشتند می‌گفتند رویش را نپوشانید و من لحظه‌ای مکث کردم. کاش حس کنجکاوی‌ام خفه می‌شد. کاش قدم بعدی را برنمی‌داشتم. کاش آخرین تصویری که قرار بود در ذهنم ثبت شود، همان عکس‌ها بود که با انگشتانی ورم کرده در بی‌دفاع‌ترین حالت ممکن خوابیده بود.

سایه‌بانی نه‌چندان بلند روی محل دفن جناب سرهنگ زده بودند و زمین را کَنده بوند. از جایی که ایستاده بودم، صورت روبرویی‌ها پشت سایه‌بان پنهان شده بود و فقط دست‌ها را می‌دیدم. همان موقع که آخرین بلوک سیمانی را گذاشتند و بیلشان را به خاک کنار گود زدند، دستی را دیدم که گلی را پرپر می‌کند و روی بلوک‌ها می‌ریزد. به‌سرعت انگشتان کمی تپل پسر بزرگش را توانستم تشخیص دهم؛ همان که نگران بود که دیگر محوری در کار نیست.

 

شش:

سوای تشریفات بعدی، مهمان‌ها و عروسی دختر همسایه که بخشی‌اش در حیاط ما برگزار شد، بقیه‌اش تکراری است؛ مثل ترس از برگشتن به زندگی‌ای که تا چند هفته قبل جریان داشت و فراموش شدن تمام این حس و حال‌های خوب و بد. سراسر این خانه بوی دلتنگی می‌دهد. دلتنگی‌های خودش برای ما که از روی عکس‌هایی که قاب کرده پیداست و دلتنگی ما برای خاطرات تکرارنشدنی‌ای که در همه‌جای خانه داریم. کسی چه‌می‌داند که بر سر این خانه چه خواهد آمد. اما فکر می‌کنم یک نفرشان به فکر سر پا ماندن خانه است؛ با وجود تمام ایرادهایی که از کارهای آهسته و وسواس‌گونه‌اش می‌گیریم. احتمالاً اگر یک روز برای کسی که گل را پرپر کرد ما گل پرپر کنیم، شاید این خانه هم آرام آرام به سرنوشت باغ سلاکجان دچار شود به بی‌شمار مکان‌ها و آدم‌هایی بپیوندد که بی‌سروصدا از تاریخ زمین محو شدند.