طی یک حرکت انتحاری، تصمیم گرفتم متن معمای مورد نظر رو اینجا و بهطور موقتی منتشر کنم.
ایده این تیپ معما پارسال همین موقعا به ذهنم رسید؛ در همون حالتی که باید به n تیکه مساوی تقسیم میشدم. نمیدونم چطوری تو اون وضعیت به ذهنم رسیده بوده.
این یه نسخه دیگه از همون ایده پارساله، با کمی تغییر. قراره به دست یکی از معلمهای بسیار مهم من برسه که اولین بار همین چیزا رو بهمون یاد داد.
جزییاتش بماند. مهم اینه که این معما باید حل بشه. آخرش یه عدد چهار رقمی بهدست میاد که رمز یه قفله. قفل باز میشه و الی آخر.
شما هم میتونید تلاشتون رو بهکار ببندید و معما رو حل کنید اگه دوست داشتید. جوابش هم کامنت کنید. به برنده هم جایزه میدیم اصلاً. 
ادامه مطلب ...
انگار فقط وقتش که برسد میفهمی چه باید بنویسی.
در یک کره آسفالتی خیلی بزرگ معلقم. پوسته کُره دهها متر فاصله دارد و تصاویر و صداها عین فیلمهای کوتاه به پوسته کُره چسبیدهاند. تمام صداها و تصاویر خیلی گنگ و مبهماند؛ جز ترکیب ریف دمجینک و حرکت پالم/پام دست راستش که میوت میکند و از همه نزدیکتر و واضحتر است. اما وارد بخش اشتباهی از مغز میشود و با احساسات دیگر ترکیب. قاعدتاً باید چیزی شبیه پاترلینی باید روی کادوی تولدی بچکد که با کاستوم هریتج 91 و با بدترین خط ممکن نوشته شده. ولی شرکت سهامی خسارت (بهقول تبریزی)، قسمتهایی از همه چیز در دستانم که قرار بود با هم ببینیم، مرگ خزندهاش، قهرمان یکبار مصرفش، ورق زدن صفحه تالار مشاهیر در ترکیب با حرکات دست وقتی میک اِ ستند میکند، حتی تصویر احمقانه تایسون در دوردست و تمام چیزهایی که طی هفتهها قاطی شده و بیرون نریخته، یکهو عین قارچ انفجار اتمی سربرمیآورند. تمام چیزهای بیربط طوری مربوط و ترکیب میشوند که نمیفهمی واکنش مناسبت چه باید باشد. اجرای زنده جدید پنجره کثیف در تقابل با فرد روبرویی قرار میگیرد که تازه کنسرت گروه محبوبش را پشتسر گذاشته؛ انگار روزگارت تمام شده و جنینترین و لزجترین موجود دنیایی که سهکنج دیوارش کز کرده است. یک کامنت رقتانگیز که میدانی به هیچجا نمیرسد، احمقانهترین چیزی است که انگشت کوچکت را بهاش آویزان میکنی و مثلاً سعی میکنی بلند شوی. بعد، دوباره به کادوی تولد برمیگردی و از شدت گسستگی شیارهای مغزت، نمیفهمی کجای داستانی. صبح بعدش، با جوابی عمیق روبرو میشوی و دوباره تمام این سطورِ فرسایشی با تمام جزییات از اول تکرار میشود.
وقتی یادت میآید که ساعتت دارد تیکتیک میکند و هنوز شانصد تا چرخدنده دیگر ک.آ.ت را باید بچرخانی، فقط دلت میخواهد سوار مسراشمیت قیقاجرونده باشی، تیربار پشت ژو هشتاد و هشت آبکشت کند و آخرش هم دماغه را عمودی بکوبی وسط زمین.
به وبلاگی برخوردم که ظریف، زیبا و تحریکآمیز بود و دوباره تمام تصاویر سیاه و سفید یک ورزشکار را زنده کرد.
اما میتواند داستانی متفاوت، بیمار و بسیار کثیف هم داشته باشد.
باتوری پس از سومین اتوی داغ و نگهداشتنش تا زمان تلف شدن زن بیچاره، به خدمتکارانش میگوید که اولاً پنجرههای بلند قدی سالن تاریک را باز کنند تا بوی پوست و گوشت سوخته بیرون برود. بعدش سوزنها را از بدنش در بیاورند، دست و پاهایش را باز کنند و جنازه را پیش از سوزاندن، تمیز کنند. خودش مشغول تمیز کردن رد خون روی دست و لباسش میشود. آهنگ با تمام جزییات در ذهنش در حال پخش شدن است. همزمان با زمزمه آهنگ، برای عملیات بعدی آماده میشود. لباس قربانی را به آرامی از تنش در میآورد. با دیدن انحناها و خطوط شگفتانگیز بدن جذاب قربانی جوانش و شنیدن ضجه راید رِین در ذهنش، بخشی یکسان از مغزش تحریک میشود که نمیداند پاسخ مناسب هرکدامش چیست. انگار که هنوز همهچیز پلاسمایی و غیرقابل تفکیک باشد و چیزها، بخشهای اشتباهی از مغز را انگولک کنند. اگر میتوانست اینها را تفکیک کند و مغزی سالم داشت، قتل را انتخاب نمیکرد.
قربانی بعدی هم منتظر اتوی داغ است؛ اما باتوری با یک انبر نزدیک میشود. قربانی که نگاهش به سقف دوخته شده، این را نمیبیند. به جای اتوی داغ، یک قطعه فلزی سرد را حس میکند. نفسنفس شدیدی میزند؛ از شدت ترسی کشنده. باتوری منظره را با دقت نگاه میکند و او هم به نفسنفس میافتد؛ از شدت هیجان بیمارگونهاش. ولی هیچ عجلهای در کارش نیست و از روند کارش لذت میبرد. ناگهان عربده خواننده را در 3:55 تکرار میکند و همزمان با شروع سولو، انبر را تا ته فشار میدهد، میکِشد و میپیچاند. از جهش خون روی سینهاش لذت میبرد و میخندد. بیتوجه به دستوپا زدنها، خودش را روی بدنش میکشد و بالا میرود تا چهره در چهره میشوند. حالا پاهای کشیده و تمام لباسش خونی شده است. باتوری انبر را به آرامی روی صورت قربانی میکشد و به پایین تخت میاندازد. نوک ناخنهایش را روی پهلوی قربانی حرکت میدهد، حالتی شهوتناک به خودش میگیرد و همزمان متن وحشیانۀ آخر آهنگ را با لبخند زمزمه میکند. زبانش را روی چانه و لب قربانی میکشد و یک دستش را پشت سرش و دست دیگر را روی چانهاش میگذارد. در چشمان رنگی قربانیاش نگاه میکند و از دیدن اشکش و شنیدن التماسش باز هم لذت میبرد. همزمان با آخرین کلمه، گردن قربانی را با صدای هولناکی میشکاند. سرش را روی شانه عضلانیاش میگذارد، بغلش میکند و به تنش میچسباندش. در نتیجۀ ترکیبی از خشم، غصه، خوشحالی بیماروارش، لذت، شهوت، نفرت، عقده و عشقی که در اعماق وجودش دفن شده، به هقهق میافتد.
اجازه بدید فوراً از جلدم بیام بیرون. هرچند خیلی جلو خودمو گرفتم، ولی واقعاً سیاهتر و کثیفتر از چیزی شد که از اول انتظارشو داشتم. خودم ترسیدم.
توضیح: الیزابت باتوری، اشرافزادهای در دربار مجارستان در قرن 16 میلادی، به عنوان اولین قاتل سریالی زن معروف شده که به روایتی چندصد زن رو در عرض بیست سال شکنجه کرده و کشته. البته روایاتی هم هست که میگه کلاً چنین چیزی وجود نداشته و براش پاپوش دوخته بودن. ولی همونطور که متوجه شدید، بهتره این اتفاقات و داستانا دم دست من قرار نگیره.
خب خب. بیایید.
گاهی جهت تلطیف فضا لازم است پستهای مفرح و مسخره هم داشته باشیم. چند روزی است که در فکر چیزی شبیه "جوردیسون حیرتی" هستم، اما هنوز سوژهای بهاندازهکافی مناسب نیافتهام. فلذا این بار با یک پست تحلیلی شبیه "بلکند دیترویت – آخرین شب قرن" با شما هستم.
این پست حاوی الفاظی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.
ادامه مطلب ...