داستان از آنجایی شروع میشود که آدمهای شبیه با آدمهای اشتباه، اشتباه گرفته میشوند. آنهایی که به نظر شبیه خودِ آدم هستند، در واقع اشتباهاتی هستند که به جای شبیهها مورد هدف واقع شدهاند و خب طبیعتن آدم در ذهنش از اینها انتظاراتی دارد. تصاویری میسازد که خارج از ذهنش وجود ندارند و واقعیت به کل یک چیز دیگر است. بعد، وقتی تفاوت بین تصاویر ذهنی و واقعیت را به تدریج درک میکند، فیوزهایش دانه دانه به طرز دردناکی میپرند و راهی جز زدن به سیم آخر ندارد. شبیه همان لحظاتی که آدم نمیتواند درونش را بروز دهد و اختلاف فشار بیرونی و درونیش به حد مرگ میرسد. اصولن اختلاف خیلی زیاد، برای مغز قابل هضم نیست. راهش ریست کردن و شروع دوباره است.
ریست کردن تصاویر پیش ساخته در مغز چیزی نیست جز هدشات و آبکش کردن آدمهای مختلف به فجیعترین شکل ممکن؛ طوری که جنازهی متعفنشان قابل تشخیص نباشد. اگر صرفن بخواهید به کشتنشان بدهید که نمیشود. جسدشان تا وقت تجزیه شدن جلوی چشمتان و تصویرشان همیشه در ذهنتان خواهد ماند. باید یک جوری درو کنید که حتا پشگل هم گیر خوشهچینها نیاید.* وقتی اجزای همهشان را پاشاندید به دیوارههای مغزتان و مطمئن شدید که دیگر هیچ چیز ازشان باقی نمانده، در حالی که نفس عمیق میکشید و لبخندی ژکوند وار ِ ابلهانهای بر لب دارید، با خیال راحت به پشتی صندلی تکیه دهید و به این فکر کنید که بنا به خواست شما بعضیهایشان میتوانند تبدیل به مردهی متحرک شوند و صرفن مجسمهای باشند از آنچه که بودهاند و شما کشتهاید؛ یا اینکه شاید با آدمهای جدید جایگزین شوند؛ یا اینکه اصلن هیچ اتفاقی نیفتد و شما با تعداد محدودی که هدشات نشدهاند به بقیه زندگی ادامه دهید.
نگران آدمهای بیگناهی که وسط این خون و خونریزی تلف میشوند هم نباشید. اگر آنقدر اهمیت داشتند، قبل از هدشات و آبکش شدن لشکر اشتباهات به قرنطینه فرستاده میشدند. نگاه بسیار کینگ-واری است؛ دقیقن. همهی این حرکات، به طور خاص قدم برداشتن در مسیر تبدیل شدن به ربات/سنگ/کینگ یا هر کوفت دیگری که بگویید، است.
* : "شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشهچینها بیاید" - سووشون، سیمین دانشور.
موقت، به جهت داستان شب. اگر خوانده شود تازه.
منقول از 92/10/17:
"یکهو در زمان پرت شدم به جلو. یکهو سنّم رفت بالا. ترسیدم از اینکه دلم برای همهی این چیزهایی که دارم تنگ بشود؛ که میشود. ترسیدم از اینکه یکهو دانشگاه تمام شود و همه دوستهایم بروند دمبال زندگی خودشان. ترسیدم از اینکه دانشگاه تمام شود؛ همان طور که دبیرستان تمام شد و فاز زندگیم تغییر کرد. من نمیخواهم دانشگاه تمام شود. نمیخواهم دلم برای همهی این درسهای مسخره و امتاحانهایی که گند میزنم و استادهای بد و خوب تنگ شود. من نمیخواهم همه دوستهایم از دست بروند. نمیخواهم بعد از تمام شدن دانشگاه، بنشینم های هوپز پینک فلوید را گوش و باهایش بغض کنم و یاد همهی این چیزها بیفتم؛ یاد طراحی قالب خواندن الآنم بیفتم و کلنجارهایی که با خودم میروم و رگاوی که دائم جلوی چشمم است و من نمیدانم باید باهایش چه کار کنم.
برای مدت خیلی کوتاهی دلم خواست قدر این لحظات را بدانم. یعنی واقعن از ته قلب احساس کردم باید این لحظات را زندگی کنم (روشنفکر هم جد و آبادتان است). تا حالا اینجوری نشده بودم که دلم نخواهد یک لحظهی خیلی معمولی -یا شاید حتا بد- مثل درس خواندن برای امتاحان را از دست بدهم. نمیدانم چهم شد یکهو؛ فکر کنم دارم مبعوث میشوم نعوذ باالله. یک حالت ناگهانی عجیبی بهم دست داد. نزدیک بود گریهام بگیرد. مثل آن زنه که توی فیلم مارمولک سند جعل میکرد و یکهو کن فیکون شد و توبه کرد. یک همچون حالی.
میترسم. نمیخواهم هیچ کدام از این چیزها را از دست بدهم. نمیخواهم دانشگاه تمام شود و همهی رفاقتهایم باهایش چال. دانشگاه که تمام شود، زندگی خیلی خیلی کمتر از الآن شوخی بردار خواهد بود. آن موقع است که میخواهم ببینم چقدر میتوانی هواپیمایت را سالم در هوا نگه داری. به فرض اینکه الآن هواپیمایت را با دماغه نکوبی وسط زمین."
موقت، به جهت داستان شب. اگر خوانده شود تازه.
منقول از 92/10/2:
"اتاق وسطی درش بسته است؛ چون سرد است و در را میبندیم که سرما بیرون نیاید. همین بسته بودن در، بوی چوب را محفوظ نگه میدارد.
بوی مرموزی میدهد. شاید برای همه بوی چوب باشد؛ ولی برای من بوی همهی اتاقم است وقتی دوم راهنمایی بودم. آن موقع ابرام خان هنوز سرپا نبود. تکه تکه گوشهی اتاق چیده شده بود. انقدر که نو بود بوی چوبش همه اتاق را پر کرده بود. هر روز با این امید به خانه برمیگشتم که بدوئم بروم توی اتاقم، گوشه ملافه را بالا بزنم و نزدیکترین جعبه مقوایی را بیرون بکشم، درش را باز کنم و بعد از اینکه محتویات جعبه را خوب نگاه کردم، با نهایت دقت بیرون بیاورمش و با یک جفت چوب نو خیلی آرام چند ضربه رویش بزنم.
صدایش خیلی زیاد بود و از ترس اینکه کسی دعوایم نکند، بعد از همان چند ضربه، چوب را سر جایش برمیگرداندم. کمی روی پوست سفید و زبرش دست میکشیدم و محو رنگ مشکی براق دورش میشدم. بعد از اینکه یک دل سیر نگاهش میکردم، دوباره با نهایت دقت توی جعبه میگذاشتم و جعبه را زیر ملافه قایم میکردم. باورم نمیشد که مال خودم باشد. باورم نمیشد یک روز میتوانم ازش استفاده کنم. باورم نمیشد یک روز تمام ساز را سرپا ببینم و بتوانم پشتش بنشینم و اصلن فکرش را نمیکردم که یک روزی شخصیترین محدودهی زندگیم را بسازم که "هیچکس اگرم بخواد نمیتونه واردش بشه".
هرچند بوی چوب اتاق وسطی از این شبکهی چوبی کف و عایق دیوارهاست؛ ولی خیلی خیلی شبیه همان بوی چوب هشت سال پیش است. بوی مرموزی است. یعنی صرفن بوی خالی چوب نیست؛ شاید مثلن یک جوری بوی یک زندگی موازی با همین زندگی عادیم است که نُه سال پیش شروعش کردم. یک چیزی است که احساس خاص بودن بهام میدهد."
موقت، به جهت داستان شب. اگر خوانده شود تازه.
منقول از 91/11/21:
"
الان باید حدود 63 سالم باشد و یک خانه داشته باشم در اتریش. شاید هم آمریکا؛ به قولشان مرکز گردباد امنترین نقطهاش است. شاید هم بارسلونا؛ یکی یکبار گفته بود بالکنی در بارسلونا داشته باشم و موسیقی گوش کنم و چیزهایی از این دست. بقیهاش خیلی محو در ذهنم است.
باید آرام آرام باشم. یک صبحانهی خیلی معمولی و ترجیحن ماستمالی شده بخورم، ساعت ده-یازده اگر دلم خواست بروم بیرون برای خرید و قدم زدن و اینها، بعد هم برگردم یک ناهار مفصل بخورم که صبحانهی ماسمال شدهام را جبران کند. زندگی هیجانیام را گذراندهام و فکرم مشغول هیچ چیز نیست. شاید تنها دغدغهام بتواند این باشد که مواظب باشم روی سازم خاک ننشیند. نه توانش را دارم، نه حوصلهاش را که به چیزی بیشتر از این فکر کنم. هیچ چیز خوشحال کننده یا ناراحت کنندهای نیست که نگرانش باشم.
ها، این را میگفتم. بعد از ناهار یا میخوابم یا میروم اینترنت. شاید هم بازی کنم. همان بازیهای دوران بچگی. جدیدترینش مثلن کالآفدیوتی مدرن وارفر 1 باشد. انقدر بازی کنم تا نزدیکهای عصر شود. سلاملیکی با سازم میکنم و بعدش هم شاید بروم خانهی واحد شش. زنگ میزنیم واحدهای دو و سه و چهار و پنج و هفت و هشت و نه و ده هم میآیند. دایرهی ارتباطیم محدود به همین نه خانواده است. فقط همینها را میشناسم؛ فقط فقط. بیشترشان هم از دوستان قدیمی دوران جوانیم هستند. مسئولیتی ندارم که به فلانی زنگ بزنم، احوال آن یکی فلانی را بپرسم، نگران فلان یکی باشم و غیره. نه به کسی جواب پس میدهم، نه از کسی عصبانی میشوم، نه حرصم میگیرد، نه عاشق میشوم، نه مریضداری میکنم، نه کسی برایم مهم است و نه برای کسی مهم هستم. زن هم ندارم احتمالن یا مثلن زنم فوت کرده است.
اگر تعارف زدند، شام میمانیم. اگر هم نه که تقریبن دو ساعت بعد – حدود هشت هشتونیم- برمیگردیم واحدهای خودمان. شام میخورم، با صدای بلند آهنگ. تلویزیون میبینم و بعدش هم باز با کامپیوتر ور رفتنم میگیرد. انقدر که خوابم بگیرد. میخوابم.
فردا هم باز همین شکلی؛ فقط با این تفاوت که احتمالن خانهی واحد شش نمیرویم. دیگر چه خبر است هی هرروز هرروز. به جایش وقت بیشتری برای تمرین دارم.
همینقدر آرام، همینقدر یکنواخت، همینقدر بی هیجان.
یک روز هم که قرار میشود عصر بیایند خانهی من، هرچه در میزنند در را باز نمیکنم. پلیس و آتش نشانی و اینها میآیند، در را میشکانند، من شب قبلش در خواب سکته کردهام."
وقتی در اوج استیصال و زل زدگی به دیوار، یکهو تمام آدمها با هم نیست میشوند و به طور همزمان در دسترس نیستند، باید در یک فرصت مناسب همهشان را به خط کرد کنار دیوار، با MP40 (نمیدانم چرا حس میکنم این تفنگ در دستم است همهش) و از فاصلهی یک و نیم متری، مغز همهشان را پاشید روی دیوار پشت سرشان. یک جوری که کاملن ببینی صورتش منفجر میشود و خونش میپاشد روی صورت نفر بغلی و او هم از ترس علاوه بر اینکه قلبش توی دهانش است، داد و دست و پا میزند. بعد، عملیات را متوقف کنی و هدشات کردن نفر بعدی را آنقدر لفت بدهی که خودش از ترس سکته کند بیفتد بمیرد. این دیگر اِند ِ از موضع قدرت نگاه کردن است. بعضیها را هم باید با شاتگان هدشات کنی که اجزای مغزشان هم حتا روی دیوار نماند. بعضیها را قبل از هدشات کردن باید آبکش کرد. خلاصه اینکه هرکدام به یک نحوی باید در ذهن آدم تکه پاره شوند. طوری که از به یاد آوردن خاطرات خوشش هم نفرت داشته باشی. این، استارتِ بیخیال شدن نسبت به یک نفر است. برخلاف آنچه که به نظر میآید، وقتی این پروسه را برای چندین نفر میخواهید همزمان به عمل برسانید، کار خیلی راحتتر است و سریعتر پیش میرود. چون از آنجایی که از نفر قبلی شاکی هستید، نفر بعدی را راحتتر هدشات میکنید و الخ.
شت، شت. وحی شد بهم. معنی این جملهی استالین را الآن کاملن درک کردم که میگوید "مرگ یک نفر یک تراژدی است و مرگ یک میلیون نفر، فقط آمار". شت. خودم داشتم به این مسأله فکر میکردم که نفله شدن یک هنگ آدم با یک نفر آدم خیلی فرق دارد و دنبال جمله بندی مناسب بودم که یکهو جملهی استالین بهام وحی شد. یک حس غریبی دارم که متأسفانه از شدت خواب از توضیح و توصیش عاجزم. هنگ کردهام الآن یک مقداری.