سابراکادابرا به‌زور به وِرس می‌رسد

هر بار هم خیلی انرجیک شروع می‌شود. هر بار هم "این بار فرق دارد" . هر بار هم همه چیز عالی است. ولی پایان هر بار، یا مارتنز است یا اف صدوپنجاهی که آدم‌های قلاب‌در‌دهان را روی زمین می‌کشد. اگر قرار است چیزی پودر شود و بریزد، بهتر است یک‌دفعه بریزد. تجزیه شدن آهسته خیلی بدتر است. امید واهی است اگر فکر کنیم اصلن قرار نیست پودر بشود؛ هربار اتفاقی باید بیفتد. می‌شود یک جفت درهم‌تنیده هم انتخاب کرد که بازی بل را همیشه‌ی خدا ببازند و روح اینشتین را شاد کنند. کافیست شروع به خواندن کنید.

بلکند دیترویت - آخرین شب قرن

عنوان، بیش از حد غلط‌انداز و دهان پر کن است.

ادامه مطلب ...

اینویزیبلکید

انگار که هیچوقت نباید بشود. هرچقدر هم شفاف و تمیز و بدون مانع تراوش کند، اگر راهگاه درستی نداشته باشد، عین همان نیمۀ آچار بوکس مومی می‌شود که تقریباً روی هوا معلق ماند. قلب‌ها، نیست / ایست می‌شوند و همان اتفاق می‌افتد: همه‌چیز بسته‌بندی می‌شود و می‌چپد کنار بسته‌های دیگر (و هنوز بالاتر از همه‌شان هم بیست و پنج اکتبر است) و دیگر ادامه پیدا نمی‌کند. فقط نامه‌های اعصاب خوردکن جوزف کوستاست که به پتک تبدیل می‌شود و می‌گوید فرصت را از دست دادی. نیم‌بوت‌های زیپ‌دار خردلی / عسلی انگار از اول نبوده‌اند. حرف‌ها طبق عادت یا به دیوار می‌خورند، یا چون راید رِین نیستند که به قول صاحبش آنقدر تیز [و سنگین] باشند و از لای صدای گیتارها بیرون بزنند، عین بیس جاستیس در فرکانس‌های دیگر حل می‌شوند و شنیده نه. بچه‌ای چشمش به صورتش زار می‌زند و چتری نامرتبی دارد و با یک چیزی شبیه لبخند به گوشۀ سمت راست قاب ماه و ستاره‌ایش نگاه می‌کند و خب کار کردن ک.آ.ت، مَقطع زدن و اصولاً کارهای اینطوری، برای بچه خطرناک است. شاید اگر ناقص نبود، اوضاع فرق می‌کرد. کمتر نامرئی می‌شد.  

انگار همه چیز قرار است فقط در حد همین بادی گچی کورت بماند و همیشه منتظر فرت‌برد نصفه کاره‌اش باشد. هیچوقت قرار نیست و نباید بشود. هرچقدر هم  دریمنومور و ایلومینیشنتیری و آنردایفادر بخواهند حرف‌ها را بزنند، نهایتاً بیشتر از نصفۀ یک آچار بوکس نمی‌توانند باشند.

 

اگر کریستوس نیکولاو، بریج (؟) قبل از سولوی بلکند را پنج‌چهار نمی‌نوشت، همه چیز خیلی پرفکت‌تر می‌شد. هرچند که نیوستد همچنان در ورژن اصلی نامرئی است.

 

خوشگل است، اگر ام‌چهل‌پنج ابر ماژلانی کوچک است.

  باید بیست ساعت را با ده آشنا و تعداد زیادی غریبه بگذرانم. بهترین تصمیم این است که کتاب‌های نیمه‌کاره را ادامه بدهم.
  چهل روز از موقعی که شروعش کردم، می‌گذرد. موضوعش به‌نظرم جالب آمد و یکی دو شب بعدش داشتم درباره‌اش با پدر عروس صحبت می‌کردم. همان شب عروسی دخترش. همان شبی که فردایش یکیمان جا ماند. چهل روز از آن روز دارد می‌گذرد و داستان هم با مرگ ادی شروع می‌شود. انگار به‌طور غریبی همه‌چیز به هم مربوط است.
  ادی به‌طرز خوشایندی مارگاریت را دوست دارد و همین، یکی از بخش‌های مهم ماجراست که همچنان روی انسانی بودن داستان تاکید دارد. 

  آسمان صاف است و با کمی چلانده‌شدن و فشار آمدن به مهره‌های گردن، از پشت شیشه‌ی دوجداره‌ی اعصاب‌خوردکنی که تصویر خودم و نور اندکی را که از راهرو می‌آید منعکس می‌کند، ام‌چهل‌وپنج و کمربند و دبران را تشخیص می‌دهم و کرمم می‌خوابد.
  می‌دانم که تصور کردن چیزهای غیرواقعی، فقط زمان و انرژی را هدر می‌دهد و امیدواری بی‌دلیلی می‌سازد؛ ولی تصویر رابطه‌ی ادی و مارگاریت عین ابر بالای سرم ظاهر می‌شود و فکر می‌کنم اگر خوشگل باشد چه؟ شاید قدش زیاد بلند نباشد، اما اگر موهایش خیلی بلند باشد قبول است؟ یا ترکیب مضحکی می‌شود؟

  آسمان را دوباره نگاه می‌کنم. همه‌چیز همانجاست. ابر بالای سرم خیلی زود محو می‌شود. نه ادی در کاراست و نه سربازی که کسی به‌اش بگوید "کشته نشو" ؛ پس او هم نه خوشگل است و نه موهای بلندی دارد. صورتش پر از جوش چرکی است و دماغش چندین پله قوز دارد. بوی کتلت می‌دهد و فریم عینکش به‌غایت زشت و شیشه‌های عینکش هم همیشه چرب و چرک است؛ درست بر خلاف عینک تمیز و مرتبی که روی خط ریش‌های بلند جوگندمی می‌نشست و گریدر صافش کرده است. 

  ناراحتم از اینکه هیچ پترن ریتمیکی از جیرجیرهای قطار نمی‌توانم در بیاورم. انگار شکنجه است.

بیماری ریشه‌دواننده

همه در یک خط شانه‌به‌شانه‌ی هم می‌دوند. یک نفر یکهو میفتد و هیچکس نمی‌تواند کمکش کند؛ چون محور زمان عین تیغه‌ی گرِیدر همه را به جلو هل می‌دهد و هر چیز جا مانده را صاف می‌کند. به‌جای فلانی رفت، باید بگوییم فلانی ماند.

سیلورادویی که برف و یخ را درمی‌نوردد و به امید دیدن شفق پیش می‌رود، از آنچه در آینه می‌بینید محوشونده‌تر است. فقط کافی‌ست کمی برای رسیدن به‌اش تلاش کنید تا ببینید با چه سرعتی جایش را به سرنوشت پسر همسایه‌ی طبقه پنجم می‌دهد.

گاهی یک‌سری چیزهای فوق پیچیده و بی‌ربط یکهو در شمایل یک هوک محکم چنان وارد می‌شوند که تمام کارهای از قبل تعیین شده را یک طوری به‌هم می‌ریزند که انگار از اول وجود نداشته‌اند.

(راستش می‌خواستم برای اولین بار در کل تاریخ نوشتاریم، ادب الکیم را کنار بگذارم و بگویم هوک محکم به تخمتان وارد می‌شود. ولی دیدم هم به هیچ‌جای هیچ‌چیز نمی‌آید، هم اینکه احتمالن فقط بیست درصدتان درکش می‌کنید).


پی‌نوشت: یادم رفت. آن پست‌های انس با نجوم بود ها؟ بیایید ورژن خیلی خلاصه و جمع‌و‌جورش را اینجا ببینید. خیلی کوتاه‌تر و گویاتر از آن‌هاست فکر کنم.