زنگوله زیر پتوی برفی

سایموثوآ بی‌وقفه به‌طرف زنگوله حمله می‌کرد و پسرک هر بار جا خالی می‌داد. سایموثوآ با چنان شدتی گردنش را دراز کرد که زیر دستش زد و زنگوله پرت شد؛ در حالی که مخلوطی از سابراکادابرا، تیل‌دی‌اِند و آهنگ‌های مبهم و غیرقابل تشخیص دیگر پخش می‌شد. همه چیز اسلوموشن شد: سایموثوآ که در تلاش برای بلعیدن زنگوله در یک سانتی دهانش بود، حرکت پرتابی زنگوله که از سایموثوآ دور می‌شد و نگاه پسرک که زنگوله را تا افتادنش در برف‌ها دنبال کرد.

زنگوله پرواز کرد و به جلو پرتاب شد. خیلی جلوتر از آن‌ها. نورش کم‌سو شد و آخر سر جایی در برف‌ها خاموش شد. نور و گرمایی که از زنگوله پخش می‌شد، حالا یکباره قطع شد و پسرک دوباره احساس ترس، تنهایی و سرما کرد. دلش می‌خواست سایموثوآ را از ریشۀ مغزش جدا کند، اما خشمش کافی نبود تا زور لازم را برای اینکار ایجاد کند. برای بار هزارم فکر کرد که تنها راه پیروز شدن بر این موجود چندش‌آور و لزج سیاه‌رنگ، این است که تدریجی ضعیفش کند. همین که سایموثوآ نتوانسته بود زنگوله را ببلعد و عصبانی بود، شاید می‌توانست نقطه شروعی باشد.

پسرک دستانش را با بازدمش گرم کرد و آرام به‌راه افتاد. هیچ امیدی برای ادامه مسیر برایش نمانده بود، جز اینکه دوباره زنگوله را پیدا کند. می‌دانست جایی در مسیر افتاده، می‌دانست جلوتر پیدایش خواهد کرد. موجود چندشناک لزج دائم تلقین می‌کرد که "پیدایش نمی‌کنی" ، ولی پسرک این‌بار از ته دلش می‌خواست امیدوار باشد، می‎‌خواست زنگوله پیدا شود. تمام فکر و ذکرش این بود که تا پیدا کردن دوبارۀ زنگوله، سایموثوآ را ضعیف کند. حتّی به این فکر کرد که اگر بالأخره بتواند مسیر را عوض کند، برگردد و زنگوله را بردارد و در مسیر جدید همراه خودش داشته باشدش.

هرچند که شاید تمام این‌ها هم بیخودی باید و سایماثوآ باز هم پیروز شود و اتفاقاتی تاریک‌تر از تصور بیفتد، ولی هیچ امیدی برای ادامه مسیر برایش نمانده بود، جز اینکه دوباره زنگوله را پیدا کند.

سی‌تی‌صدوپنجاه‌ودو، آل‌اسپورت و لیلیپوت

می‌گوید انگار پشت قرن‌ها جا ماندی. بله، دقیقاً همین‌طور است.

گفت "این راهی که پا توش گذاشتی، آخرش مرگه" و به طرز ترسناکی مشکلی با این بخش ندارم.

مسخره است که بخواهم باور کنم بیشترش به‌خاطر همان سی‌تیِ کوفتی است؛ ولی اینکه انقدر از ته دل آرزوی نقص عضو یا بدبختی برای h b 2030 (که اگر خودِ گیجش لو نمی‌داد عمراً نمی‌توانستم بفهمم همان هادی بابایی است) می‌کنم، عجیب است. ولی به هر حال یکی دو ماه خودم را مالک همان سی‌تی کوفتی تصور می‌کردم. کل مغز و اوقات فراغتم را پر کرده بود و هربار که به‌اش فکر می‌کردم، کودکی که از خودم در آسمان و تمام مسائل مربوطش جا گذاشته‌ام، ذوق می‌کرد و بالا پایین می‌پرید. ولی یک‌دفعه مجبور شدم بکشمش و جنازه‌اش هم طی چند مرحله، با هر بار دیدن آگهی و آخرین بار هم چشم‌درچشم شدن با خودِ مردک، قطعه قطعه شد.

بعدش در منجلاب فرو رفتم و اُوِرهدها را باز کردم و گذاشتم در کیف یکی از آدیکس‌ها و دیگر دست به ابراهیم نزدم. بعدترش فکر کردم شاید آل‌اسپورت اوضاع را بهتر کند. لیلیپوت را هم برای اینکه قضایای سی‌تی دوباره تکرار نشود، به خودم جایزه دادم. اضطراب خنده‌دار و احتیاط‌های عجیبی که در اثر افکار بسیار پیچیده پیش آمد، خودش داستان جدا و جالبی است. ولی در نهایت، فرقی نکرد و  ضخامت خاکی که روی ابراهیم را می‌گیرد روز به روز بیشتر می‌شود. آل‌استار و اینوکسکرومی که نمی‌دانم مدلش چیست، همچنان خالی و تمیز هستند. خود آل‌اسپورت و لیلیپوت هم احتمالاً به‌زودی بهشان می‌پیوندند، سنج‌ها جمع می‌شوند و مسراشمیتمان همراه با اندآودِلاین، با مغز توی استیج فرو می‌رود.

آرت‌ورک سام‌کایندآومانستر با عربدۀ متیو سندرز در گادهیتس‌آس لایو: عنمی اینساید

یک سایموثوآاگزیگوآی بزرگ و سیاه‌رنگ، به جای دهان، از جمجمه‌اش بیرون زده بود. همه چیز را می‌بلعید و فقط تفاله‌اش را برای مغز نیمه‌جانش می‌انداخت. با هر چیزی که می‌بلعید، اندازه‌ش بزرگتر و قدرتش بیشتر می‌شد.

هوا تاریک است. زمین، از برف سفید و دست‌نخورده‌ای پوشیده شده است. چیزی شبیه آهنگ کریسمس هایلی وستنرا یا لت‌ایت‌اسنوی دین مارتین به گوش می‌رسد. در مسیر، هر از گاهی شاخه‌های کوچک و باریکی از زیر برف سربرمی‌آورند که چیزی شبیه زنگوله بهشان آویزان است. می‌شود زنگوله‌ها را چید و بازشان کرد. می‌شود در سوسوی نور زردرنگ و امیدبخششان، راه را دید و در مسیر ادامه داد. اما سایموثوآی داستان ما، مسابقه‌ای را شروع می‌کند و دستش را زودتر به زنگوله‌ها می‌رساند. زنگوله‌ها را به طرز وحشیانه‌ای می‌درد و تفاله‌اش را به گوشه‌ای پرت می‌کند. کمی بعد، به ذخیرۀ زنگوله‌ها در کوله‌پشتی حمله می‌برد و همه‌شان را دانه‌دانه تبدیل به تفاله می‌کند.

یک زنگوله از همه پرنورتر و پرجنب‌وجوش‌تر است. به‌جای اینکه از زمین بروید، از آسمان افتاده جلوی پایش و او هم با خوشحالی برش داشته است. با صدایی شبیه این موزیک‌باکس‌ها، سابراکادابرا را می‌زند. همراهش می‌خواند و جایی قایمش کرده که سایموثوآ متوجهش نشود. ولی سایموثوآ حالا آنقدر درنده و وحشی شده که آن زنگوله را هم دارد می‌بلعد. سایماثوآی ما به‌قدری بزرگ و لزج شده که نمی‌تواند به این راحتی‌ها با خودش کنار بیاید که دودستی بگیرد و از جمجمه جدایش کند. تا نوک پاهایش ریشه دوانده و انگار اگر بخواهد نابودش کند، باید قسمتی از خودش را هم بکـَند. هنوز آنقدر شجاع نیست و تحمل دردش را هم ندارد؛ ولی در نهایت یکی از این دو باید زنده بمانند. عین پاتر و ولدمورت. فقط فرق بزرگش این است که ولدمورت را بقیه هم می‌دیدند؛ ولی سایماثوآ و کلا عنمی‌های اینساید، نامرئی‌اند و تنها باید به جنگشان رفت.

اینفرنالهوندز

دوباره با خودم تکرار می‌کنم که انگار یک آدم خیلی چاق پشت ساز بوده و از صدایی که در اینفرنال‌هوندز می‌دهم، کمی کیف می‌کنم. صدای بابک هست که "اوه!" جیغ مانندی را می‌کشد و یک نفر دیگر که می‌گوید "خسته نباشید، خسته نباشید" و احتمالا صدای خودم است.

تصاویر تمرین آن روز در استودیوی گورگن و آدیشن کهتمیان (به‌خاطر ویرچوئال ایکسی که چند روز است دارم گوش می‌کنم) جلوی چشمم ظاهر می‌شوند. تغییراتی که از آن موقع تا حالا رخ داده، باقیماندۀ انرژیم را هم می‌گیرد و دیگر جانی برای فکر کردن به پوستی که نتوانستم بیندازم و فرایندی که نتوانستم برای رشد خودم ادامه‌اش دهم، نمی‌ماند.

 

این، شاید مقدمه‌ای باشد که بخواهم منفجر شوم. حتی دکتر هم گفت بنویس؛ ولی خیلی وقت است که کلماتم بیرون نمی‌آیند.

از بین ام‌ چهل‌وسه و ام چهل‌وپنج نگاهمان می‌کند

از دردناک‌ترین اعماق وجودش حرف می‌زند. دارد یک سال می‌شود که یکی از آدم‌های بسیار نزدیک و عزیزش را از دست داده و از همه‌طرف همه‌چیز را باید تحمل کند، نادیده‌گرفته‌شدنش را ندید بگیرد، خم به ابرو نیاورد و فقط پیش برود.دیدن تمام این‌ها به‌قدری عذاب‌آور است که فقط می‌شود به سوکت سیم گوشی تلفن زل زد. صدایی که از پس مغزم با لحن خوشحال و خجسته ادامۀ کار را پی می‌گیرد و دربارۀ میکروسکوپ‌های مختلف سلسترون حرف می‌زند.

در ادامه؟ انبوه مسائل بی‌ربط و باربط مثل استرس غیرقابل پذیرش اجرای قریب‌الوقوع کانِیت، خستگی و آرامش برنامۀ گذر دیروز و اتفاقات درک‌نشدنی مسیر برگشتش، سوءتفاهم و کنتاکت‌های پیش‌آمده با داتم و جرقۀ شدیدی که به‌خاطر حماقت خودم با ادمیرال زدیم.

خسته‌ام از درست کردن همه چیز. هرچند که می‌دانم مسمومیت خطرناکی‌ست؛ اما واقعا لازم است که مدتی طولانی به‌طور زیگزاگی فقط به درایور سان‌فرانسیسکو و سریال بچسبم و حضور آدم‌ها را هم به روی خودم نیاورم.