واقعن تریپلتهای سیگنچرگونه بوستاف را (که حتا به تستامنت هم رحم نکرده) به اشتباهودروغیدوتارزدن شبه خوانندهای که جلوی در مترو نشسته و نمیدانم هشت و نیم صبح از جان خودش و بقیه چه میخواهد که آنطور چهچهه میزند، ترجیح میدهم.
در همان اصوات درهم تنیدهای که گاهی به طور غریبی همپوشانی دارند، به چند روز گذشته و حتا هفته گذشته فکر میکنم که ستارهای بر ما فرود آمد و اِی، بگویی-نگویی شبیه نیرویی شد در دفتر سپیده و حال غریب آن روزش. به این فکر میکنم که در دو روز گذشته به جز درآوردن تکۀ وسط خونریزی که احتمالن به جاهای خوب و عجیبی ختم خواهد شد و سلاملیک اندکی با دوستان کتابخوانی، هیچ کار مفید دیگری انجام ندادم به طور مطلق درگیر فرودش بودم. انگار شبیه همان صحنه مدرنوارفر3 است که بعد از لو رفتن عملیات کشتن ماکاروف، سوپ و یوری از ساختمان بیرون میپرند: انفجار، اسلوموشن شدن همه چیز، قطع شدن صداها، به سفیدی رفتن تصویر و معلق شدن توی هوا؛ در حالی که هیچ ایدهای نداری که چند ثانیه بعد کجایی و چه اتفاقی میافتد. هرچند که همچنان نمیشود هماهنگی چویر و آوا را فراموش کرد (و ضمنن این وسطها ملاقات با سادات در سارا هر از گاهی قلقلک ریزی میدهد و نمیتوانم بفهمم در ادامه باید چهکار بکنم)، ولی مارتنز هنوز فروکش نکرده و مسلسل را ازم نگرفته است. انفجار همان برش از همه است و چه بهتر که به جای ام.پی 44 ازش استفاده کنیم، و سفید و ساکت شدن همهجا و همهچیز همان جایی است که عین این چتربازهایی که توی ارتفاع دست همدیگر را میگیرند و دور هم میچرخند، میچرخیم و نمیدانیم کِی دست کداممان ول میشود و کنده میشویم. هرچند که دیگر کنده شدن برای من یکی عادی شده یا حداقل سعی میکنم عادی جلوهاش دهم.
صدای ضجه راید سنگین رِین لومباردو که سر سایکوپتیرد دیگر انگار جانش دارد درمیآید، همه چیز را علاوه بر اینکه زیبا و اکشن جلوه میدهد، انگار ریست میکند. انگار همه این اتفاقها، مال سالها پیش بوده و دوباره روز از نو و روزی از نو. ریختن کرک و پر پسر نیمه بسیجی کناری از اینکه من چرا عین روانیهای مضطرب دارم پاهایم را به زمین میکوبم هم قضایا کمک میکند. من ماندهام، حوضم و آدمهایی که معلوم نیست دوباره پیدایشان شود.
خب میدونید، قضیه از این قراره که من برای کی مینویسم؟
چرا باید بنویسم اصن؟ مگه فرقی داره؟ نه.
چه کاااریه خب.برمیگردم به ادیشن قبلی.
با این که هنوز ار اتفاقات اطرافم حرص میخورم و تمام آدمها (تمامشون، فرقی نمیکنه) رو اعصابم میرن، ولی مسکّنم اونقدر قوی بوده که تا اطلاع ثانوی از نشست کردنم جلوگیری کنه.
بالأخره موفق شدم شیش صفحه در موردش بنویسم. به دلیل جزییات بیش از حد که قطعاً براتون حوصله سربره، فرازهایی ازش رو باهاتون در میون میذارم اگه که دوست داشته باشید. گفتم شاید جالب باشه که قضایا رو از اینطرف ماجرا بخونید.
پاراگرافها ربط چندانی به هم ندارن چون تا حدودی بدون فکر قبلی تراوش شدهن. با ادبیات آدمیزاد نوشتهم. به زودی هم برش میدارم از بسکه که خودشیفتگی توش موج میزنه.
خب، اگه بخوام خودشیفته بازی دربیارم و شما هم بخواید یه ایدۀ کلی داشته باشید از اتفاقی که قرار با ارکستر فیلارمونیک پاریس (که نمیدونم اصن وجود خارجی داره یا نه) بیفته، میتونید گوش کنید اگه خواستید. با هدفون و اکوالایزر مناسب گوش کنید چون من هنوز تجهیزات و شعور لازم برای صدا سازی خودمو ندارم.